تبليغاتX
برگی از خاطرات


























برگی از خاطرات

امروز قرار بود با مامان بابا بریم نمایشگاه کتاب .ترش هم ساعت 1 شب بلیط داشت که بیاد تهران...از شب قبلش قرار گذاشتیم که تو نمایشگاه همدیگرو ببینیم و من به بابا اینا به عنوان همکلاسی معرفیش کنم... صبح که شد ترش بهم پیام داد که من نمیام جلو بابا اینا ،آخه خجالت میکشم.منم گفتم باشه هرجور که راحتی...تو نمایشگاه جلوی غرفه مدرسان شریف همدیگرو دیدیم و مامان اینا چون شلوغ بود نفهمیدن که اونم هست اونجا... بعد از هم خداحافظی کردیم و گفتیم جلو غرفه راهیان ارشد همدیگرو ببینیم.

 من که رسیدم اونجا دیدم ترش تو یه صف طولانی واستاده ولی صف خانوما خیلی خلوت بود.بهش زنگ زدم و گفتم کد کتاباتو بده بهم که من واست بگیرم...اونم یواشکی آورد داد دستم و غیبش زد.من که کتابو گرفتم اومدم پیش بابا اینا و گفتم که همکلاسیمو دیدم و کتاب اونم گرفتم.بابا گفت کجاست که؟ مامان گفت پسره؟ گفتم آره الان زنگ میزنم بهش میگم بیاد بگیره ازم.بعدش بابا گفت تو شماره پسرارو چرا داری؟؟؟؟گفتم بابا دانشگاه دیگه...من شماره همینو دارم فقط...بعد گفتم این پارسال همین رشته رو امتحان داده تجربش بیشتر از منه...از اونجایی که بابام عاشق مشورته هیچی نگفت من زنگ زدم و گفتم آقای فلانی میاید کتابتونو بگیرید ازم و کتابای منم ببینید که خوبه یا نه؟؟...ترش گفت هااااااااان یا حضرت عباس و قطع کردیم و اومد پیش ما...وقتی اومد من معرفیش کردم و بابا بهش گفت ارز ادب قربان و با هم دست دادن و با مامان احوال پرسی کرد و من کتابامو از مامان گرفتم بهش نشون میدادم و اونم خیلی مودبانه راهنماییم میکردو شر شر عرق میریخت من یه جا یه لبخند زدم اون سریع اخماشو تو هم کرد و جلو خندشو گرفت.خلاصه بعدشم خداحافظی کرد و رفت....وقتی من تو صف بودم مامان اینا  دربارش حرف میزدن بابا گفت تیپ با شخصیتی داشت پسره...چند جا دیگه بازم دیدیمش و بعد برگشتیم.

 

حالا شیرین از خوشحالی رو ابرا قدم میزنه...یکی بیاد منو بیاره پایین

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:45 توسط torsh va shirin|

شیرین: من هیچی واسه دفاع از خودم ندارم  هر چی نوشته راسته. آخه تازگیا خیلی گیج شدم و همش آبروی آقاییمو پیش دوستاش میبرم. مثلا:

چند روز پیش برگه کد رهگیری نمایشگاه کتاب و تو دانشگاه دادم به ترش و وقتی اومدم خوابگاه یادم رفت که بهش دادم. به خاطر همین کل کمدمو ریختم بیرون تا پیداش کنم.حتی هم اتاقیامم مجبور کردم لای جزوه هاشونو بگردن...وقتی که دیگه نا امید شدم زنگ زدم و با خجالت به ترش گفتم.تمام مدتی ک با هم صحبت میکردیم اون میگفت اااااااااااااااِ واقعا؟؟؟ حالا چیکار کنیم؟؟؟؟؟منه ساده لوحم باورم شده بود و انگار نه انگار که داره مسخرم میکنه...

مثال دیگه: چند تا از کتابای دوست ترش یه سال دستم بود و بهم گفت همشو بیار که بهش بدم...من یکیشو بردمُ هر چی ازم پرسید که شیرین فقط همین بود گفتم آره آره...شب دوستش اومد و گفت که یه کتاب انتفال حرارت و جرم هم بود...ترش هم بهش گفت که نه آقا فقط همینه...وقتی بهم زنگ زد دوباره نگاه کردم دیدم اااااای وااااااای بازم خرابکاری کردم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:46 توسط torsh va shirin|

قصه از اونجا شروع شد که ی روز خدا منو کشید کنار و گفت اقای ترش اماده ای؟

من گفتم واسه چی خدا جون؟ گفت می خوام ی مسولیتی بهت بدم که از عهده هیچکی برنمیاد.

منو میگی کلی باد کردمو گفتم هر چی باشه حله

خدا گفت مطمئنی؟گفتم اره بابا...

اونم گفت میخوام ی خانومی بهت بدم که خیلی خانومها ولی خیلی هم حواس پرته.من گفتم اشکالی نداره ولی حالا می فهمم که چرا خدا میگفت کارت سخته

این چند روز چندتا اتفاق افتاد که من به این نتیجه رسیدم که خانومیم اینجوریه و باید کلی حواسم باشه

البته شیرین خانوم میتونه واسه اعاده حیثیت این اتفاقارو بگه و قضاوت با شما

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:26 توسط torsh va shirin|

در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد.

تو را صدا کردم
در تاریک ترینِ شب ها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دست هایت برایِ دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.


من با چشم ها و لب هایت
اُنس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره ی کودکیِ خویش به خواب رفتم
و لبخندِ آن زمانی ام را
بازیافتم.

در من شک لانه کرده بود.

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره ی رؤیاهایم بود.

و لبخندِ آن زمانی، به لب هایم برگشت.

با تنت برای تن ام لالا گفتی.
چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاریکی ست
شب ها جنایت کارند
ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را به سانِ روزی بزرگ آواز می خوانم.

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی ست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه ی دریاهاست
انسان سرچشمه ی دریاهاست.

                                  ( شاملو)

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:28 توسط torsh va shirin|

همیشه از فاصله ها گله میکنیم...شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله لازم است...
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:28 توسط torsh va shirin|

امروز تو دانشگاه ترش دیدم.داشت ترجمه های پروژشو پاکنویس میکرد تا به استاد بده ...منم کنارش نشسته بودم هی باهاش حرف میزدم که بهم نگاه کنه اونم میگفت شیرین خانوم بزار من این چند صفحه رو بنویسم بعد باهم حرف میزنیم خوب؟؟من میگفتم باشه باشه ولی بازم حرفم میومد نمیذاشتم کارشو بکنه...

بعد رفتم واسش یه رانی خریدم و یه اسکمو هم واسه خودم...اومدم پیشش نشستم و اینقدر با دهنم صدا درآوردم و ملچ مولوچ کردم که هی برمیگشت نگام میکرد و میخندید و سر تکون میداد...یه ذره گذشت دیدم همش سرش تو کار خودشه با مداد نوکیم زدم تو کمرش...اونم انگار که برق گرفتتش یهو از جاش پرید و منو نگاه کرد گفت آآآآآوووووووووو بیکار بیس ده لاکوووو....یعنی= بیکار واستا دیگه دختر... منم دیگه ساکت شدم وتو دلم به این فکر میکردم که همیشه لازم نیست که باهم حرف بزنیم تا بهمون خوش بگذره...بعضی وقتا همین که کنارم بشینه و ساکت باشه از بودنش لذت میبرم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:48 توسط torsh va shirin|

امروز آزمایشگاه داشتیم.من که آزمایشم تموم شد اومدم بیرون پشت شیشه های آزمایشگاه نشستم با گوشیم بازی کردم تا ترش بیاد....همینطور که سرم تو گوشی بود دیم یکی زد به شیشه نگاه کردم دیدم استادمونه داره میخنده بهم...ترش آروم گفت فامیلمونه اون پشت؟...استاد گفت چی؟؟؟ترش گفت هیچی استاد حرفی نزدم که...استادم برگشت گفت آی آی من که شنیدم تو چی گفتی...هفته بعد بدن شیرینی نمیای سر کلاساااا....ترش گفت ما که هنوز خودمون شیرینی نخودیم ....استادم گفت به من ربطی نداره بدن شیرینی نیاین...حالا ما موندیم هفته بعد چجوری بریم سر کلاس

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 17:57 توسط torsh va shirin|

الان من تو سایت دانشکده هستم و شیرین می خواد بیاد و منو سورپرایز کنه

از اونجایی که اقای ترش باهوشه میدونه قضیه چیه

چند وقت پیشا قرار  بود من دست پخت شیرین جونمو بخورم ولی نشد.حدس میزنم میخواد الان جبران کنه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:49 توسط torsh va shirin|

روز 12 فروردین من با خانوادم واسه تفریح رفتیم رامسر...از اونجایی که خونه ترش تو رودسره،تو راه برگشت یه فکری به ذهنم رسید تا چند لحظه ترش و ببینم...بهش پیام دادم که من الان 13 کیلومتری رودسرهستم میتونی بیای کنار خیابون که ببینمت؟اونم با دوستش رفته بود بیرون دور بزنه.گفت زود میام اگه شما یه ذره آروم تر بیاین میتونیم ببینم همدیگه رو...باورتون نمیشه چقدر استرس گرفته بودم...یه جا بود که بابا حواسش نبود گفت الان لنگرودیم(لنگرود بعد رودسره) یهو بغض گلومو گرفت و ناراحت شدم که نکنه از رودسر گذشتیم...که تابلو رو نگاه کردم دیدم نوشته 5 کیلومتری رودسر، دوباره امیدوار شدم...

وقتی که به رودسر رسیدیم اون سر همون فلکه ای که گفته بودم واستاده بود و از دور دیدمش که سرش تو گوشیش بودو داشت بهم پیام میداد....حالا بابام هم داشت با سرعت حرکت میکرد...تو دلم هی میگفتم سرتو بالا کن دیگه اه....خلاصه وقتی که نزدیکش شدیم سرشو بالا کرد و منو دید...همون طور که ماشین حرکت می کرد من ازش چشم بر نمیداشتم....ماشین ما با سرعت رد شدو من شانس اینو پیدا کردم که تو عید یه بار عشقم و واسه چند ثانیه ببینم...بقیه راهو همش لبخند رو لبام بودو خدارو واسه این دیدار یهوییییییی شکر میکردم...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 19:39 توسط torsh va shirin|

خوب امروز(دیروز) هم سیزدمون رو بدر کردیمو قرار فردا(امروز) خانومیمون رو ببینیم و خیلی خوش به حالمه

بهش قول داده بودم واسش جوجه رنگی بگیرم.فردا که رفتیم بیرون میخوام  اگه پیدا کردم واسش بگیرم بعد بگم برو وبو بخون که سورپرایزش کنم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:26 توسط torsh va shirin|


آخرين مطالب
» شرین روی ابرا
» خانومی حواس پرت من 2
» خانومی حواس پرت من
» ...
» ...
» تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
» آزمایشگاه و شیرینی
» سورپرایز
» دیدار ییییییییییییهوییییییییییی
» فردا(امروز)....

Design By : RoozGozar.com